هر کی ترش بینیش دانک ز آتش گریخت غوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش
دعوه دل کرده ای وعده وفا کن مباش در صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش
بنگر در مصطفی چونک ترش شد دمی کرده عتابش عبس خواند مر او را ترش
خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیک گه گه قاصد کند مردم دانا ترش
او چو شکر بوده است دل ز شکر پر ولیک در ادب کودکان باشد لالا ترش
1275
چون بزند گردنم سجده کند گردنش شیر خورد خون من ذوق من از خوردنش
هین هله شیر شکار پنجه ز من برمدار هین که هزاران هزار منت آن بر منش
پخته خورد پخته خوار خام خورد عشق یار خام منم ای نگار که نتوان پختنش
ای تو دهلزن به قل بنده تو را چون دهل در تو درآویخته همچو دهل می زنش
گوش همه سرخوشان عشق کشد کش کشان عشق تو داوود توست موم شده آهنش
دل همه مال و عقار خرج کند در قمار چونک برهنه شود چرخ دهد مخزنش
دل ز سخن مال مال خواست زدن پر و بال پرتو نور کمال کرد چنین الکنش
1276
باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش توبه کنان توبه را سیل ببردست دوش
گرز برآورد عشق کوفت سر عقل را شد ز بلندی عشق چرخ فلک پست دوش
دولت نو شد پدید دام جهان را درید مرغ ظریف از قفص شکر که وارست دوش
آنچ به هفت آسمان جست فرشته و نیافت نک به زمین گاه خاک سهل برون جست دوش
برچسب:
نویسنده: tina
تاريخ: چهارشنبه
8 خرداد
1392 ساعت: 16:34